الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )
51
الغدير ( فارسى )
وقتى از جستجوى او عاجز شدند ، زياد ، محمّد بن اشعث را فراخواند و گفت : به خدا سوگند ، يا بايد او را دستگير كنى و پيش من آورى و يا همهء درختان خرمايت را قطع مىكنم و خانهات را بر سرت ويران مىسازم و از دست من جان سالم به در نمىبرى تا پارهپارهات كنم . وى از زياد مهلت خواست و او نيز سه روز مهلت داد . قيس بن يزيد را اسير آوردند و زياد به دو گفت : بر تو بيمى نيست . نظر ترا دربارهء عثمان مىدانم و از امتحانى كه همراه معاويه در جنگ صفين دادهاى ، آگاهم . تو فقط به خاطر حميّتى كه داشتى ، در كنار حجر نبرد كردى . پس ترا بخشيدم ، ليكن از تو مىخواهم برادرت عمير را به من تسليم كنى . بدين ترتيب ، مال و جان او را در امان خويش گرفت و به دو زنهار داد . او نيز برادر را كه زخمى و زير بندهاى آهنين در رنج و زحمت بود ، آورد و زياد دستور داد مردها او را بلند كنند و بر زمين بيندازند ، و اين كار را چند بار تكرار كردند . قيس بن يزيد به زياد گفت : آيا ديگر به او امان نمىدهى ؟ گفت : آرى ، امانش دادم و خونش را نخواهم ريخت ، آنگاه ضامن شد و عمير آزاد گرديد . حجر بن عدى يك شبانهروز در خانهء ربيعه ماند و كسى را نزد محمّد بن اشعث فرستاد كه از زياد براى او امان بگيرد تا او را به معاويه برساند . محمّد گروهى را كه جرير بن عبد اللّه و حجر بن يزيد و عبد اللّه بن حارث در بين آنها بودند ، جمع كرد و آن گروه به حضور زياد رفتند و براى حجر امان گرفتند تا او را به معاويه برسانند . زياد به آنها پاسخ مثبت داد . در نتيجه ، آنان نزد حجر فرستادند و حجر نزد زياد رفت . وقتى زياد او را ديد ، گفت : درود بر تو اى ابو عبد الرحمن ، جنگى است در ميان جنگ ، و جنگى است در حالى كه مردم در آرامش هستند و به كارى اقدام مىكنند كه ضرر آن به خودشان بازمىگردد . حجر گفت : من از طاعت خود منصرف نشدهام و از مردم جدا نگشتهام و بر بيعت خود پايدارم . پس گفت : هيهات هيهات اى حجر ! آيا با يك دست اختلاف مىاندازى و با دست ديگر آشتى مىكنى و مىخواهى اكنون كه خدا به ما قدرت و توانايى داده ، از تو راضى شويم ؟ نه ، به خدا سوگند ، من آرزومند بريدن رگ گردن تو هستم . حجر گفت : آيا